دخترک کبریت فروش
بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم،
بزرگ و زیبا شده بود. به او گفتم:کبریت هایت کو؟
می خواهم تمام این سرزمین را به آتش بکشم....
خنده ی تلخی کرد و گفت:
کبریت هایم را نخریدند. سالهاست که
تن می فروشم! می خـــــــــــری...!؟
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:2 توسط محمد
|
سوختن قصه شمع است ولی قسمت ماست