خواب ناز
در خواب ناز بودم
ناگه ز خواب پریدم
خود را در یک قفس دیدم و بال و پر شکسته ام را در اغوشم
ناگهان بر روی شه پرم نامه ای مکتوب شده بود
ای همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنفس مرا ببـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخش
قفس را با بال و پر تو گشودم
هم قفس شکست هم بال و پر تو
من به دنبال سر نوشت خویش می روم
تو می مانی و با بال و پر شکسته
و اکنون من ماندم با بال و پر شکسته ام
از آن پس غم خود را با هر شمع که گفتم آنقدر سوخت که ز گفته پشیمانم کرد
و تو وقت رفتن گفتی که:
ای همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنفس مرا ببـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخش
رفتی الهی خوشبخت شوی
کر چه آیینه بختم را غبار گرفت
الهی غم نبینی گر چه مرا با غم تنهایم گذاشتی
الهی خنده از لبهایت گم نشود
کر چه حسرت خنده به لبهایم خواهد ماند
الهی سقف زندگی ات پا بر جا بماند
گر چه زندگی اوعزا شد بر سرم
الهی بی همنفس نشی
گر چه نفسم تو بودی
سوختن قصه شمع است ولی قسمت ماست